غیبت کبری و مارتیای من
.: جوجه جان تا این لحظه ، 3 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 38 دقیقه و 5 ثانیه سن دارد :.
سلام موشه!
نااااز نفس مامانی تنبلت که ماشالا بزنم به تخته یه زایمانی کرد و فکر کنم تا سااال دیگه هم این عوارضش ادامه پیدا میکنه!
هه شوخی میکنم مامانی الان دیگه تقریبا خوب خووووبم و با وجود نازپسری مثل تو تازه میفهمم بهشت یعنی چی....
اگه مودونستم چه قدر وجودت شادی بخشه زودتر به فکر میفتادم خخخخخ
مارتیا ی عزیزم ...جونم برات بگه که یک عاااالمه اتفاق افتاده که واقعا نمیدونم باید از کجاااش بگم!
اولی و مهمترینشم اینه که کم کمک به معنای واقعی دارم خواهر شوهر میشم!
فرررض کن همون چیزی که از بچگی آرزوشو داشتم.
رادینمون تصمیم قطعیشو گرفته و تابستون شاهد یه جشن عرووووسی خیلی مفصلیم توی تهران!
من و زانیار هم قراره برگردیم ایران به امید خدا و دیگه دیگه که همه چی رو سپردم دست اون بالا سری و خداییش هم همه ی کارامون داره رو به راه میشه!
مامان خانوم من اواخر دو ماهگیت رفت ایران من شدم یه مامانی دست تهنا...
اولاش کلی اظطراب داشتم موقع وشک کردنت و یا حموم بردنت که شده کار اختصاصی بابات!
شیر دادن و تمیز کردن و لباس پوشوندنت ولی الان هیچ مشکلی نیستش و حسااابی دستم رفته تو کار:)
از شیطونیات بگم که حسابی وروجک شدی .
والا یکی از فامیلای بابایی اینجا یه پسملی داره که ٤ ماه از شما بزرگتره به اسم ناتان...
باباییش خارجکیه .... نینیشون ماشالا بزنم به تخته انقدر خوشرو و خنده رو هستش که نگو... همش میخنده و برعکس تو انقدر خوشرویه که حد نداره ... شما هم که تو اخم کردن و غر زدن رکورد گینس داری!
بگین ماشالا:د
وقتایی که بابایی صورتشو میکنه تو شیمکت و فوووت میکنه فقط میخندی و منم همون موقع ها فرصت و غنیمت دیدم
وسری چیلیک چیلیک ازت عکس گرفتم...
ماشالا حسابی شیکمو شدی و بخووووووووووووری در حد تیم ملی.
مامان رو بیشتر از بابا دومس داری
البته تا به الان!
خودم قربونت میرررررررررررم
دیگه اینکه اصلا غریبی نمیکنی تو بغل همه میری و خیلی هم خوشت میاد.
همچنان از وسایل الکترونیکی بدتون میاد و با دستکش و جوراب و کلاه سازگاری نداری....
تازگیا دوست داری همش نشسته باشیو خوابیده که میذارمت سری آوای گریرو سر میدی!
دراستی یادته قبلا صورتت رو با ناخون مبارک خش انداختی؟
خداروشکر جاش رفته هورررررررررررررررررراااااااااااااااااااا
خلاصه مامانی با کارای ایران و دانشگاه و عروسی و این چیزا درگیریم و سرموووووووووووون تا ناکجا آباد شولوخ پولوخ ولی قول میدم همچنان به دیدن دوستای خوبم بیام.
این هم عکسای صورتت که اوف شده بود حالا خوب شده ناناسم


غیبت کبری و مارتیای من 




